ترجیع فیالهجو
م میلی
0
Altın Yaprak
الحذر الحذر که دیگر بار
اژدر خامه ام شد آتشبار
آن چنان کرده نیش دندان تیز
که ازو زینهار جوید مار
از پی نیش جان آنکه زند
بهر دینار خویش را بر نار
کیسه پر زر دفینه پر گوهر
گنج را گشته مار و گل را خار
جیب او پر چو کیسه غنچه
کف او کفچه همچو دست چنار
چون شترمرغ لیک در پرواز
همچو اشتر ولی گسسته مهار
لک لک ماده ای که بهر نشست
احتیاجی نباشدش به منار
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
زشت و بدنفس چون سگ مسلخ
چرب و چرکین چو گربه مطبخ
تنک و سست همچو بال مگس
خشک و کجواج همچو پای ملخ
زنخ سرد زرد بی مویش
شیشه شاشه ای که بندد یخ
ریش از بیم دیدن رویش
سر نیارد برون ز چاه زنخ
دست و پا چون ره دراز عدم
بندهایش علامت فرسخ
بدنی همچو سوزن و نی
که در او وصله خر است چونخ
شاخ چوب دراز اگر خواهند
که بکاوند آتش دوزخ
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
همچو شاشه سبک چو شیشه تنک
همچو شبهای دی دراز و خنک
همچو قاروره ای ست آگنده
رنگ زرد و طبیعت نازک
رود آن ماده استر بدراه
همچو یابوی اوزبکی لک لک
به دو زانو دمی که بنشیند
همچو آروانه ای ست کو زده چک
با گران خیزی اش توان گفتن
خر درگل فتاده را چابک
آنکه چون روده سگ تازی ست
که شد از استخوان خر لک و پک
وانکه چون خامه ای ست سوخته دل
ن گشاد و درون سیاه و سبک
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
جرعه خواری به بزم همتس
کاسه لیسی به خوان نعمتس
بسته آن پیرحیز خواجه سرا
همچوم کمر به خدمتس
بهر روزی چو خر شبانروزی
مانده در زیر بار منتس
س گرفتار شد به نکبت او
گرچه عالم گرفت نکبتس
بشکند خرد گردن مردی
که بزرگی کند به دولتس
شرمم آید ز رویس که کنم
با چنان روی کوسه نسبتس
آنکه از وی شد امتحان قلم
چون رقم می زدند صورتس
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
مادرش را پدر چو میـایید
گوه می خورد و ژاژ می خایید
وصله نیم خیز در مستی
گه به پس گه به پیش می سایید
مادر از بیم شوهران دگر
ر می خورد و راه می پایید
جای انزال شاشه زور آورد
ریخت در موضعی که میـایید
خورد آن قحبه مسهلیوزن
طرفه ماهیتی فرو زایید
کیست آن ننگ مرد و زن که ازو
دامن عالمی ببالایید
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
زند آن خر چو در شترغو چنگ
جمع گردند عقرب و خرچنگ
روی زرد و دراز و باریکش
کهنه تیغی که شد نهان در زنگ
قلم موی در دو انگشتش
چون زبانی ست در دهان کلنگ
صورت ناموجهی که کند
رنگ آمیزی اش به صد نیرنگ
جای آن است اگر به صورت او
اهل معنی ریند رنگارنگ
کهنه چنگ سپهر را تاری
کز درازی فتاده از آهنگ
ناجوانمرد پیر خنثایی
که زن و مرد راست از وی ننگ
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
بس که تریاک خورده آن ناپاک
می خورد گوه و می رید تریاک
ر سختی ز دور چون بیند
کش بود میل دیده ادراک
بر وی از حکه آن چنان پیچد
که مگر بر درخت پیچد تاک
مردمان مار در کفن بینند
افکنندش چو با کفن در خاک
بهر او قبر چون ککنند ز ننگ
خاک خواهد زدن گریبان چاک
ای خوش آن دم که بر سر خاکش
گویم این کهنه مرده بوناک
پسر سرفراز سلطان است
نام او میرزا علی خان است
میخ می خواهمش بهن تا بیخ
چون کلنگی که می کشند به سیخ
تا نگوید نصاب ناخوانده
سیب تفاح و خربزه بطیخ
روی زردش ز داغهای برص
چون سفالی پر آهک و زرنیخ
قد او همچو سیخ آتش کاو
سر چو سرگین فتاده بر سر سیخ
ای خوش آن دم که بر سر میدان
زند از رنج چوب قیلقه ریخ
چون بگوید کسی علی خان رید
اتفاقا همان بود تاریخ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş