شمارهٔ ۱۰۰
م میلی
0
Altın Yaprak
شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بود
با آنکه دست رشک عنانم گرفته بود
آزار بین که صد گله کردم به پیش یار
با آنکه ز اضطراب زبانم گرفته بود
از بزم وصل راه برون شد نیافتم
از بس که آرزو به میانم گرفته بود
می خواستم که جان برم از صیدگاه عشق
صیاد هجر راه امانم گرفته بود
میلی ز جان سپردنم آگه نشد کسی
از بس که ضعف راه فغانم گرفته بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş