بخش ۱۹

م محمد بن منور
0 Altın Yaprak
و از اینست کی صوفیان چون درویشی را ندانند از وی پرسند کی پیر صحبت تو کی بوده است او را از خود ندانند و بخود راه ندهند و مراتب پیری و مریدی را شرح بسیار است و ما را غرض از این تألیف ذکر آن نیست و اگر کسی از راه زندگانی و ریاضت بدرجۀ بلند رسیده باشد و او را پیری و مقتدایی نباشد این طایفه او را از خود ندانند چه گفتۀ شیخ ماست که من لم یتأدب بأستاذ فهو بطال ولو ان رجلا بلغ اعلی المراتب والمقامات حتی تنکشف له من الغیب اشیاء ولایکون له مقدم ولااستاذ فلایجی البة منه شیی و مدار طریقت بر پیرست که الشیخ فی قومه کالنبی فی امته و محقق و مبرهن است کی بخویشتن بهیچ جای نتوان رسید و مشایخ را درین کلمات بسیارست و درآن کلمات فواید بی شمار خاصه شیخ ما بوسعید را قدس الله روحه العزیز چنانک بعضی از آن بجای خویش آورده شود و اگر کسی را گرفت آن پدید آید و عشق آن دامن گیرد آن درد او را بر آن دارد کی درگاه مشایخ را ملازم باشد و عتبۀ پیران را معتکف گردد تا آن فواید کسب کند چه این علم جز از راه عشق حاصل نشود لیس الدین بالتمنی ولا بالتجلی ولکن بشییء وقرفی القلب وصدقه العمل ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی و تا کسی خویشتن را بدین کلمه عذر ننهد و بهانه نیارد کی درین عهد چنین پیری کی شرطست نیست و از مشایخ و مقتدایان چنانک پیش ازین بودند کسی معین نه که این تشویش نفس است و بهانۀ کاهلی هر کرا برگ این حدیث و عشق این راه بود چنان بود کی شیخ بوالحسن خرقانی قدس الله روحه العزیز گفت که در ابتدا دو چیز وایست کرد یکی سفر و یکی استاد در این اندیشه می گردیدم و بر من سخت بود خدای تعالی چنان کرد که هرچ من بمسیلۀ درماندمی عالمی از مذهب شافعی بیامد تا با من آن مسیله بگفت و هشتادو سه سال با حق زندگانی کردم کی یک سجده بمخالفت شرع نکردم و یک نفس بموافقت نفس نزدم و در سفر چنان کردند که هرچ از عرش تاثری بود ما را بیک قدم کردند چون عشق صادق بود و ارادت خالص ثمرۀ زندگانی چنین بود و در میان این طایفه اصلی بزرگست کی همه یکی باشند و یکی همه میان جملۀ صوفیان عالم هیچ مضادت نیست و خود دوی نباشد اگر کسی از پیری خرقه پوشد آنرا خرقۀ اصل دانند و دیگران را خرقۀ تبرک نام کنند و چون از راه معنی در نگری چون همه یکی اند همه دستها یکی باشد و همه نظرها یکی و خرقها همین حکم دارد و هرک مقبول یکی شد مقبول جمله بود و آنک مردود یکی بود والعیاذبالله همچنین و آنک دو خرقه می پوشد گویی چنانستی که بر اهلیت خویش از خرقۀ مشایخ و تبرک دست ایشان دو گواه عدل می آردی و درین معنی تحقیق نیکو بشنو کی چون آن تحقیق تمام ادراک کنی هیچ شبهت نماند کی همۀ پیران و همۀ صوفیان حقیقی یکی اند که بهیچ صفت ایشان را دوی نیست بدانک اتفاق همۀ ادیان و مذاهبست و به نزدیک عقلا محقق کی معبود و مقصود جل جلاله یکی است واحد من کل وجه است کی البته دوی را آنجا مجال نیست و اگر در رونده یاراه اختلافی هست چون به مقصد رسند اختلاف برخاست و همه بوحدت بدل شد کی تا هیچ چیز از صفات بشریت رونده باقیست هنوز به مقصد نرسیده است و تلون حالت رونده را در راه پدید آید چون به مطلوب و مقصود رسید از آن همه باوی هیچ چیز نماند و همه وحدت مجرد گردد و از اینجاست کی از مشایخ یکی می گوید کی اناالحق و دیگری گوید سبحانی و شیخ ما می گوید که لیس فی جبتی سوی الله پس محقق شد که چون رونده به مقصد نرسیده است پیری را نشاید کی او هنوز محتاج پیرست که او را بر راه دلالت کند و هرک به مقصد رسید شایستۀ پیری شد پس سخن مشایخ به برهان درست گشت کی آنچ ایشان گفته اند کی همه یکی و یکی همه و آنک می گوید کی از دو پیر خرقه نشاید گرفت او از خویش خبر می دهد کی هنوز در عالم دویست و ایشان را دومی بیند و می داند و از احوال مشایخ هیچ خبر ندارد چون چشمش باز شود و نظرش برین عالم افتد آنگه محقق گردد مگر کسی که بدین سخن آن خواهد کی نشاید خرقۀ دوم فراگرفتن نیت بطلان خرقۀ اول را که این سخن راست بود و بدین نیت البته هرکه چنین کند خرقۀ اول کی پوشیده دارد باطل گردد و دوم حرام بود پوشیدن و از محروم و مهجور گردد و العیاذبالله من ذلک

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.