بخش ۲
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
و بدانک پدر شیخ ما را قدس الله روحه العزیز بوالخیر خواندندی و در میهنه بابو بوالخیر گفتندی و او عطار بوده است و مردی با ورع و دیانت و از شریعت و طریقت بآگاهی و پیوسته نشست او با اهل صفه و اصحاب طریقت بوده است
و ولادت شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز روز یکشنبه غرۀ ماه محرم سنۀ سبع و خمسین و ثلثمایه بوده است
و پدر شیخ ما با جمعی عزیزان این طایفه در میهنه نشستی داشتی که در هفتۀ هر شب به خانۀ یکی از آن جمع حاضر آمدندی و اگر عزیزی و غریبی رسیده بودی حاضر کردندی و چون چیزی بکار بردندی و از نماز واوراد فارغ شدندی سماع کردندی یک شب بابوبوالخیر بدعوت درویشان می شد والدۀ شیخ رحمة الله علیها از وی التماس کرد که بوسعید را با هم ببر تا نظر درویشان و عزیزان بر وی افتد بابوبوالخیر شیخ را با خویش برد چون به سماع مشغول شدند قوال این بیت بگفت بیت
این عشق بلی عطای درویشانست
خود را کشتن ولایت ایشانست
دینار و درم نه زینت مردانست
جان کرده نثار کار آن مردانست
چون قوال این بیت بگفت درویشان را حالتی پدید آمد و این شب تا روز برین بیت رقص می کردند و در آن حالت بودند و از بسیاری که قوال این بیت بگفت شیخ یاد گرفت چون بخانه باز آمدند شیخ پدر را گفت که آن بیت که آن قوال می گفت و درویشان از استماع آن خوش گفته بودند چه معنی دارد پدر شیخ گفت خاموش کی تو معنی آن درنیابی ترا با آن چه کار بعد از آن چون شیخ را حالت بدان درجه رسید و پدر شیخ بابو بوالخیر برحمت خدای پیوست شیخ در میان سخن این بیت بسیار گفتی و گفتی بابو بوالخیر امروز می باید تا با او بگوییم که تو خود نمی دانست ای کی چه می شنید ه ای آن وقت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş