حکایت شمارهٔ ۱۰۰

م محمد بن منور
0 Altın Yaprak
شیخ بوسعید قدس الله روحه همشیرۀ داشت کی فرزندان شیخ او را عمه گفتندی و او در غایت زهد بودست و چون به ضرورت بیرون آمدی چادر و موزه در پس سرای نهاده داشتی و چون بیرون شدی جامۀ کی در خانه داشتی نپوشیدی و هم بدان چادر و موزه و جامه کی در پس سرای داشت بدان بیرون شدی تا گردی کی از کوی برآن جامه نشیند بخانه نیارد و بهر وقت کی شیخ بخانۀ او رفتی عمه سرای را پاک بشستی و گفتی شیخ با کفشی که در شارع رفته است در سرای ما رفت شیخ در سرای عمه بودو سخن می گفت عمه گفت ای شیخ این سخن تو زرشوشه است شیخ گفت این سخن ما زر شوشه است و خاموشی تو گوهر ناسفته است و از صومعۀ عمه سوراخی بصومعۀ شیخ کرده بود تا پیوسته شیخ را می دیدی و سخن می پرسیدی روزی شیخ در صومعۀ خویش بود و خضر علیه السلم کی او را با شیخ بسیارصحبت بود نزدیک شیخ آمده بودو هر دو تنها نشسته بودند و سخن می گفتند عمه بدان سوراخ آمد بدانست به کرامت که آن خضر است کی با شیخ سخن می گوید پوشیده مراقبت احوال ایشان می کرد خضر دوکرت از کوزۀ شیخ کی در پیش نهاده بود آب خورد چون خضر برخاست شیخ با او بهم برخاست و از پس او فراز شد چون ایشان بیرون شدند حالی عمه براه بام برآمد و در صومعۀ شیخ رفت و از بهر تبرک از کوزۀ شیخ از آن موضع کی خضر آب خورده بود آب خورد و بیرون آمد آن وقت را کی عمه بصومعۀ خویش آمد شیخ بصومعه آمد و آن حال عمه به کرامت بدید و با عمه هیچ نگفت خادم را آواز داد کی تا آن سوراخ کی به صومعۀ عمه بود برآوردند

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.