حکایت شمارهٔ ۱۱۱
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند کی شیخ قدس الله روحه العزیز در مسجد نشسته بود و کاهی بر محاسن مبارک او اوفتاده بود درویشی دست دراز کرد وآن کاه برگرفت و در مسجد بینداخت شیخ روی بوی کرد و گفت ای اخی نترسیدی بدین کی کردی کی خداوند عز و جل هفت آسمان بر زمین زند ونیست گرداند کی حق تعالی این روی بدین عزیزی را فرمود کی برآن خاک مسجد نهی واسجد واقترب تو این کاه را بر محاسن ما روانداشتی چون روا داشتی که در خانۀ خدای بینداختی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş