حکایت شمارهٔ ۱۵

م محمد بن منور
0 Altın Yaprak
خواجه امام ابوالمعالی قشیری گفت بعد از وفات شیخ بوسعید بچند سالها به نشابور در خانقاه شیخ دعوتی کرده بودند و من با پدر خویش و با هر دو عم خود امام ابونصر و امام ابوسعید در آنجای بودیم و جملۀ شهر از اکابر ایمه و متصوفه حاضر بودند و فخر الاسلام ابوالقاسم پسر امام الحرمین ابوالمعالی بامابود واو مردی متکبر و متهور بود و جوان بود با پدرم سخن بسیار می گفت او را گفت بسیار سخن مگوی شاید کی صوفیان ما را بازخواست کنند فخرالاسلام گفت برسبلت همۀ صوفیان آنگاه کی به منزلت جنید رسیده باشند این کلمه بگفت و همچنان سخن می گفت گربۀ از درخانقاه در آمد و ازکنار درگرفت و یک یک را از آن جمع می بویید چون به فخرالاسلام رسید او را ببویید و بر وی شاشید وبدر خانقاه بیرون شد فخرالاسلام بشکست و بدانست کی این قفا از کجا خورد برخاست تا استغفار کند جمع اشارت بخواجه امام بوسعید قشیری کردند که او بزرگتر جمع بود چون بدانستند که چه رفته است گفت این استغفار در شیخ ابوسعید ابوالخیر باید کرد کی این کرامات وی بود کی این خانقاه ویست و او بعد به چندین سالها از وفات خویش مشرف است بر حالات که چون از جمع یکی بی خردکی در وجود آمد گوش مال آن بچه وجه داد پس همه جمع برین متفق گشتند و فخرالاسلام روی سوی میهنه کرد و استغفار کرد و جمع را حالتها پدید آمد و خرقها افتاد و وقتی خوش برفت

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.