حکایت شمارهٔ ۱۷
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
از شیخ زین الطایفه عمر شوکانی شنیدم کی گفت از امام احمد مالکان شنیدم کی گفت روزی شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز و استاد امام و جمعی بزرگان متصوفه در بازار نشابور می شدند بر دکانی شلغم جوشیده بود نهاده و درویشی را نظر بر آن افتاده بود شیخ ما بدانست هم آنجا کی بود عنان بازکشید و حسن را گفت برو بدکان شلغم فروش چندانک شلغم دارد بستان و بیار و هم آنجا مسجدی بود شیخ در مسجد شد با استاد امام و جمعی متصوفه حسن بدکان مرد رفت و شلغم بیاورد و صلا آواز دادند درویشان بکار می بردند و شیخ موافقت می کرد و استاد امام موافقت نمی کرد وبدل انکار می کرد کی مسجد در میان بازار بود و پیش گشاده بعد از آن بروزی دو سه شیخ ما را با استاد امام بدعوتی بردند و تکلف بسیار کرده و الوان اطعمه ساخته سفره بنهادند مگر طعامی بود کی استاد را بدان اشتها بودی و از وی دور بود و شرم مانع شیخ روی بوی کرد و گفت ای استاد آن وقت کی دهندت نخوری و آن وقت کی بایدت ندهند استاد از آنچ رفته بود بدل استغفار کرد و متنبه گشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş