حکایت شمارهٔ ۲
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
کمال الدین بوسعید عمم گفت کی با پدرم خواجه بوسعید و جدم خواجه بوطاهر رحمةالله علیهم به سرخس شدیم پیش نظام الملک به سلام گفت در آن وقت که شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز به طوس آمده من کودک بودم با جمعی کودکان بر سر کوی ترسایان ایستاده بودم شیخ می آمد با جمعی چون فرا نزدیک ما رسید روی به جمع خویش کرد و گفت هر کرا می باید کی خواجۀ جهان را بیند اینک آنجا ایستاده است و اشارت بما کرد ما در یکدیگر می نگریستیم به تعجب کی تا این سخن کرامی گوید که ما همه کودکان بودیم و ندانستیم امروز از آن تاریخ چهل سالست اکنون معلوم شد کی این اشارات بما می کردست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş