حکایت شمارهٔ ۲
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
حکایت از اشرف ابوالیمانی شنیدم که او نقل کرد از پیر محمد ابواسحق گفت از پدر خود شنودم که شیخ اسبی کمیت داشت که هیچ کس را دست ندادی که برنشستی از تندی که بودی و چون شیخ خواستی که بر نشیند پهلو فرا دکان داشتی تا شیخ پای در وی درآوردی و چون شیخ از دنیا برفت او را دیدند افسار گسسته و آب ازدیدۀ وی می دوید و آب و علف نمی خورد وهفت شبانروز آن اسب همچنین می بود ودر روز هفتم گفتند این اسب لاغر شده است نه آب می خورد و نه علف و بزیان خواهد آمد چکنیم با خواجه ابوطاهر بگفتند خواجه ابوطاهر گفت بباید کشت تا درویشان ازو چیزی بخورند و به مردمان دهیم پس بکشتند و تبرک را ببردند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş