حکایت شمارهٔ ۲۰
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
یک روز شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس می گفت چون در سخن گرم شد در میان سخن گفت لیس فی الجبة سوی الله و انگشت مسبحه برآورد در زیر جبۀ کی پوشیده بود اینجا کی سینۀ مبارک او بود انگشت مبارکش بجبه برآمد و بسیار از مشایخ حاضر بودند چون بومحمد جوینی و چون استاد امام ابوالقسم القشیری و استاد اسماعیل صابونی و مشایخی دیگر از بزرگان کی کسی برین سخن اعتراض نتوانست کردن و همه را وقت خوش شد چنانک بی خویشتن شده بودند و به موافقت شیخ همه مشایخ خرقها در میان نهادند و چون شیخ مجلس تمام کرد و از تخت نزول فرمود جبۀ شیخ و خرقهای مشایخ پاره کردندو همه مشایخ اتفاق کردند که آن یک گز کرباس کی نشان انگشت شیخ بر آنجا بود پاره نکنند و بنهند تا بهر وقت صادر و وارد آنرا زیارت می کنند و آن در دست خواجه بوالفتح شیخ و فرزندان وی بود و تا فترت غز بر جای بود و در آن فترت با دیگر تبرکهای عزیز ضایع گشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş