حکایت شمارهٔ ۲۱
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
درویشی بود در نشابور او را حمزة التراب گفتندی از بس تواضعی که در وی بودی روزی به شیخ رقعۀ نبشت که تراب قدمه شیخ بر ظهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرستاد
گر خاک شدی خاک ترا خاک شدم
چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم
و شیخ الاسلام جد این دعاگوی خواجه بوسعید چنین آورده است که جماعتی برآنند که بیتها که به زبان شیخ رفته است او گفته است و نه چنانست که اور ا چندان استغراق بودی بحضرت حق که پروای بیت گفتن نداشتی الا این یک بیت که بر ظهر رقعۀ حمزه نبشت و این دو بیت دیگر درست نگشته است که شیخ گفته است
جانا بزمین خاوران خاری نیست
کش با من و روزگار من کاری نیست
با لطف و نوازش جمال تو مرا
در دادن صدهزار جان عاری نیست
دیگر همه آن بوده است که از پیران یاد داشته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş