حکایت شمارهٔ ۳۷
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
روزی شیخ در نشابور مجلس می گفت در میان سخن گفت از سر خانقاه تا ببن خانقاه همه گوهرست ریخته چرا برنچینید خلق بازنگریستند پنداشتند گوهرست تا برگیرند چون ندیدند گفتند ای شیخ ما گوهر نمی بینیم شیخ گفت خدمت خدمت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş