حکایت شمارهٔ ۳۷
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
شیخ ابوالقسم روباهی بود در نشابور از بزرگان متصوفه و سرور ده درویش بود از صوفیان معروف و ایشان مریدان استاد امام ابوالقسم قشیری بوده اند چون شیخ به نشابور رسید هر ده بمجلس شیخ حاضر شدند و در خدمت شیخ بیستادند و از جملۀ مریدان شیخ شدند ابوالقسم روباهی گفت کی مدتها از حق سبحانه و تعالی درمی خواستم کی یا رب درجۀ شیخ بوسعید بمن نمای شبها درین معنی زاری و تضرع می نمودم تا یک شب رسول را صلی الله علیه و سلم بخواب دیدم انگشتری درانگشت دست راست نگینی پیروزه در وی نشانده مرا گفت درجۀ شیخ بوسعید می طلبی گفتم بلی یا رسول الله انگشت بمن نمود و گفت چون نگینست در انگشتری لرز بر من افتاد از خواب بیدار شدم و دیگر روز به خدمت شیخ به مجلس بنشستم روی به من کرد و گفت حدیث آن انگشتری چونست چون از شیخ بشنیدم درپایش افتادم قدس الله روحه العزیز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş