حکایت شمارهٔ ۴۶
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
یک روز شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در خانقاه خویش نشسته بود سید اجل نشابور به سلام شیخ آمده بود و در پهلوی شیخ نشسته بود شیخ بوالعباس شقانی درآمدشیخ او را زبر دست سیداجل بنشاند سید از آن بشکست پس شیخ روی بوی کرد و گفت ای سید شما را کی دوست دارند برای مصطفی دوست دارند و اینان را کی دوست دارند برای خدای دوست دارند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş