حکایت شمارهٔ ۴۶
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند کی درآن کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود دو مرد معروف با یکدیگر گفتند کی ما را از شیخ امتحانی باید کرد تا به کرامات بجای آرد یا نه به نزدیک شیخ رویم و از وی چیزی بستانیم و بهریسه دهیم حکایتی راست کردند و پیش شیخ آمدند و گفتند کی در همسرایگی مادختر کیست یتیمه اورا به شوهری دادیم و هرچ او را فریضه بکار آید از هرکسی بخواسته ایم و امروز آن شغلک او راست شده است امشب او را بخصم می سپاریم می باید که او را بروشنایی شیخ بخانۀ شوهر بریم تا آن تبرک به روزگار ایشان فرا رسد شیخ حسن مؤدب را بخواند و گفت ای حسن دو شمع بزرگ بیاور و بدیشان ده که هریسه گران می فروشند چون آن هر دو این سخن بشنیدند ازدست بشدند و روی در پای شیخ مالیدند و توبه کردند و از ملازمان خدمت شیخ شدند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş