حکایت شمارهٔ ۴۷
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند کی روزی شیخ در بازار نشابور می رفت برنایان می آمدند برهنه هر یکی ایزار پای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید کی این کیست گفتند امیر مقامران است شیخ او را گفت این امیری بچه یافتی گفت ای شیخ براست باختن و پاک باختن چون شیخ بشنید نعرۀ بزد و گفت راست باز و پاک باز و امیر باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş