حکایت شمارهٔ ۵۸
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
بوبکر مکرم گفت کی کیایی بود در نشابور کی پیوسته بر شیخ احتساب می کرد یک روز شیخ را سقطی عود آوردند و هزار دینار شیخ حسن را گفت زیره وایی و حلوایی ترتیب ده و آن سفط عود بیکبار در آتش نه تا همسرایگان را نیز نصیبی رسد و سفرۀ بتکلف بنهادند این کیا درآمد تا بر شیخ احتساب کند گفت در چنین وقتی تنگ سال و سختی که می بینی این چه اسرافست و سفاهت و زجر می کرد شیخ جواب نمی داد و اصحابنا می رنجیدند شیخ سر بر آورد و بوی نگاه کرد و گفت درآی کیادو تا درآمد شیخ گفت نیز فروتر آی نیک دوتا گشت همچنان بماند و بحیله بازگشت و در مسجدی که در پهلوی خانقاه بود بنشست شیخ درویشی را فرمود تا او را خدمت می کرد دو سال و نیم همچنان بود بعد ازآن وفات یافت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş