حکایت شمارهٔ ۵۸
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
شیخ روزی در میهنه مجلس می گفت حمزۀ از جاهی کاردگر کی مرید شیخ بودو شیخ را در حق او نظری تمامتر هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی حمزه بگاه از ازجاه برفتی و تا آن وقتی که شیخ از خانه بیرون آمدی او بمیهنه رسیدی و بر جای خود نشستی این روز حمزه دیرتر می رسید و شیخ را تقاضاء او می بود که درویشی عظیم شکسته و گرم رو بود در میانۀ مجلس حمزه در رسید شیخ روی سوی او کرد و گفت در آی ای حمزه درآی ای حمزه بیت
از چهره همه خانه منقش کردی
وز باده رخان ما چو آتش کردی
شادی و نشاط ما یکی شش کردی
عیشت خوش باد کی عیش ما خوش کردی
فریاد از مجلس برآمد و حالتها رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş