شمارهٔ ۱۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
سخن طی می کنم ناگاه در خواب
در آن بی گه که در جو خفته بود آب
به گوش آمد صدایی در چنانم
که کرد از هزیمت مرغ جانم
چنان برخاستم از جا مشوش
که برخیزد سپند از روی آتش
چنان بیرون دویدم بیخودانه
که خود را ساختم گم در میانه
من درمانده کز بیرون این در
به آن صیاد جان بودم گمان بر
ز شست شوق تیری خورده بودم
که تا در می گشودم مرده بودم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş