شمارهٔ ۱۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
هرزه نقاب رخ مکن طره نیم تاب را
زاغ چسان نهان کند بیضه آفتاب را
وصل تو چون نمی دهد در ره عشق کام کس
چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
کام که بوده در پیت گرم که می نمایدم
حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را
با دگران چها کند عشق که در مشارکت
رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را
عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر
حسن به جنبش آورد سلسله عتاب را
سحر رود به گرد اگر بند کند فسون گری
در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را
غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند
دجله چشم من اگر آب دهد سحاب را
ناز نگر که پای او تا به رکاب می رسد
دست ز کار می رود حلقه کش رکاب را
ناصح ما نمی کند منع خود از رخش بلی
دور به خود نمی رسد ساقی این شراب را
طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من
شب همه شب رقم زنم نامه بی جواب را
محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل
داده به دست ظالمی مملکت خراب را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş