شمارهٔ ۱۲۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
آن شاه ملک دل ستم از من دریغ داشت
دریای لطف بود و نم از من دریغ داشت
صدنامه بی دریغ رقم زد به نام غیر
وز کلک خویش یک رقم از من دریغ داشت
اغیار را به عشوه شیرین هلاک کرد
وز کینه زهر چشم هم از من دریغ داشت
صد بار سرخ شد دم تیغش به خون غیر
این لطفهای دم به دم از من دریغ داشت
با مدعی که لایق بیداد هم نبود
صد لطف کرد و یک ستم از من دریغ داشت
من جان فشاندم از طمع بوسه ای بر او
او توشه ره عدم از من دریغ داشت
کردم گدایی نگهی محتشم ازو
آن پادشاه محتشم از من دریغ داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş