شمارهٔ ۱۷۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
شبی که بر دلم آن ماه پاره می گذرد
مرا شراره آه از ستاره می گذرد
خراش دل ز سبک دستی کرشمه او
به نیم چشم زدن از شماره می گذرد
دلم بر آتش غیرت کباب می گردد
چو تیرش از جگرپاره پاره می گذرد
ز رخش صبر و شکیبایی آن گزیده سوار
پیاده می کندم چون سواره می گذرد
مشو به سنگدلیهای خویشتن مغرور
که تیر آه من از سنگ خاره می گذرد
تو ای طبیب ازین گرمتر گذر قدری
بر آن مریض که کارش ز چاره می گذرد
به صد فسون بتان محتشم ز دین نگذشت
ولی اگر تو کنی یک اشاره می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş