شمارهٔ ۱۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
گر بهم می زدم امشب مژه پر نم را
آب می برد به یک چشم زدن عالم را
سوز دیرینه ام از وصل نشد کم چه کنم
که اثر نیست درین داغ کهن مرهم را
آن پری چهره مگر دست بدارد از جور
ورنه بر باد دهد خاک بنی آدم را
ای تو را شیردلی در خم هر موی به بند
قید هر صید مکن زلف خم اندر خم را
بنشین در حرم خاص دل ای دوست که من
دور دارم ز رخت دیده نامحرم را
باددر بزم غمم نشه ای از درد نصیب
که در آن نشیه ز شادی نشناسم غم را
خواهی اکسیر بقا محتشم از دست مده
ساغر دم به دم و ساقی عیسی دم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş