شمارهٔ ۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بعد هزار انتظار این فلک بی وفا
شهد وصالم چشاند زهر فراق از قفا
وه که ز کین می کند هر شب و روزم سپهر
با تو به زحمت قرین و از تو به حسرت جدا
رفتی و می آورد جذبه شوقت ز پی
خاک مرا عن قریب همره باد صبا
با تو بگویم که هجر با من بی دل چه کرد
روزی من گر شود وصل تو روز جزا
شد همه جا چون شبه بی تو به چشمم سیه
چشم سیه روی من دید تو را از کجا
از خردم تا ابد فکر تو بیگانه کرد
این دل دیوانه گشت با تو کجا آشنا
وه که ز همراهیت محتشم افتاده شد
بسته بند ستم خسته زخم جفا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş