شمارهٔ ۲۰۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد
خسته من نیم جانی داشت احوالش چه شد
هیچ می پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه
می رسید و نامه ای می بود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر می رانی بر این کان خسته را
جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ می گردد که پار افتاده ای
مرغ روحش گرد من می گشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ می گردد که در دشت خیال
آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین
مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یا رب چرا شد سرنگون
گشت بختش واژگون برگشت اقبالش چه شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş