شمارهٔ ۲۰۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد
دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد
سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم
که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد
نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان پشیمان شد
که ذکر قامت آن شوخ اول بر زبان آمد
هلاکم بی وصیت خواست تا کس نشنود نامش
ز رسوایی چو من زان رو به قتلم بی کمان آمد
رسید افکنده کاکل بر قفا طوری که پنداری
قیامت در پی سر آفت آخر زمان آمد
مه من طفل و من رسوا و این رسوایی دیگر
که هرجا مجمعی شد قصه ما در میان آمد
همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهایی
که با هرکس دمی همدم شدم از من به جان آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş