شمارهٔ ۲۵۴
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
آن که اشگم از پیش منزل به منزل می رود
وه که با من وعده می فرمود و با دل می رود
اشگم از بی دست و پایی در پی این دل شکار
بر زمین غلطان چو مرغ نیم بسمل می رود
حال مستعجل وصالی چون بود کاندر وداع
تا گشاید چشم تر بیند که محمل می رود
با وجود آن که ضبط گریه خود می کنم
ناقه اش از اشک من تا سینه در گل می رود
نوگلی کازارش از جنبیدن باد صباست
آه کز آه من آزرده غافل می رود
محتشم بهر نگاه آخرین در زیر تیغ
می کند عجزی که خون از چشم قاتل می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş