شمارهٔ ۲۷۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می آید
نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد می آید
من پا بسته روز وعده ات آن مضطرب صیدم
که خود را می کشم در قید تا صیاد می آید
اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد
جواب نامه ام می آرد و ناشاد می آید
به خون ریز من مسکین چو فرمان داده ای باری
وصیت میکن از من گوش تا جلاد می آید
بتان را هست جانب داری پنهان که خسرو را
به آن غالب حریفی رشک بر فرهاد می آید
دلیل اتحاد این بس که خون میرانداز مجنون
به دست لیلی آن نیشی که از فساد می آید
دل خامش زبانم کرده فرقت نامه ای انشا
که هرگه می نویسم خامه در فریاد می آید
ببین ای پند گوآه من و بر مجمع دیگر
چراغ خویش روشن کن که اینجا باد می آید
چنان می آید از دل آه سرد محتشم سوزان
که پنداری ز راه کوره حداد می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş