شمارهٔ ۲۷۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
به مرگ کوه کن کز وی المها یاد می آید
هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می آید
همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را
که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می آید
بد من گر به گوشت خوش نمی آید چه سراست این
که بد گوی من از کوی تو دایم شاد می آید
چه بیداد است این بنشین و رسوایی مکن کز تو
اگر بیداد می آید ز من هم داد می آید
ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم
که خود را می کنم آزاد تا صیاد می آید
سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی
تو را چون یک یک از حالات مستی یاد می آید
به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا
که این کار از زبان خنجر جلاد می آید
سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم
خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می آید
چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده
که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş