شمارهٔ ۲۸۰
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
قاصد رساند مژده که جانان ما رسید
ای درد وای بر تو که درمان ما رسید
خوش خوش وداع دیده کن ای اشک کز سفر
سیلاب بند دیده گریان ما رسید
زین پس به سوز ای تب غم کز دیار وصل
تسکین ده حرارت هجران ما رسید
ای گنج غم تو کنج دگر اختیار کن
کاباد ساز کلبه ویران ما رسید
ای مژده بر تو مژده به بازار شوق بر
کان نورسیده میوه بستان ما رسید
روی غریب ساختی ای داغ دل که زود
مرهم نه جراحت پنهان ما رسید
تابی عجب ز دست فلک خورد محتشم
دست فراق چون به گریبان ما رسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş