شمارهٔ ۳۰۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دوش در بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروز
روشنی بیرون نرفت از خانه من تا به روز
دیشب از شست خیالش ناوکی خوردم به خواب
روز چون شد خورد بر جانم خدنگ سینه سوز
دیدمش در خواب کاتش می زند در خانه ام
چون شدم بیدار دیدم آه خود را خانه سوز
دوش گستاخانه زلفش را گرفتم در خیال
دستم از دهشت چو بید امروز می لرزد هنوز
هرکه آگاه از رموز عشق شد دیوانه گشت
محتشم گر عاقلی کس را میاموز این رموز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş