شمارهٔ ۳۱۹
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
عقل در میدان عشق آهسته می راند فرس
وز سم آتش می جهاند توسن تند هوس
آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست
در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس
حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر
دیده باشی اضطراب مرغ وحشی در قفس
بشکن ای مطرب که مجنونان لیلی دوست را
ساز ز آواز حدی می باید و بانگ جرس
گر خورند آب به قابس می کنند آخر از آن
آن چه نتوان کرد زان بس باده عشق است و بس
رشته جان شد چنان باریک کاندر جسم زار
بگسلد صد جا اگر پیوند یابد با نفس
گر سگ کویش دهد یک بارم آواز از قفا
از شعف رویم بماند تا قیامت باز پس
می تواند راندم زین شکرستان هرگه او
ذوق شیرینی تواند بردن از طبع مگس
حیف کز دنیا برون شد محتشم وز هیچ جا
حیف و افسوسی نیامد بر زبان هیچ کس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş