شمارهٔ ۳۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
برین در می کشند امشب جهان پیما سمندی را
به سرعت می برند از باغ ما سرو بلندی را
غم صحراییان دارم که غافل گیری گردون
به صحرا می برد از شهر بند صید بندی را
سپهرم مایه بازیچه خود کرده پنداری
که باز از گریه ام درخنده دارد نوشخندی را
سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم
دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را
نمی گفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد
به درد بی کسی در کنج محنت دردمندی را
دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی
بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş