شمارهٔ ۳۲۳
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس
آن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس
چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپد
آن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس
سر به زانوی خیال تو هلالی شده ام
آن قدر میل به ابروی تو دارم که مپرس
از خم موی توام رشته جان میگسلد
آن قدر تاب ز گیسوی تو دارم که مپرس
صد ره از هوش روم چون رسد از کوی تو باد
آن قدر بیخودی از بوی تو دارم که مپرس
جانم از شوق رخت دیر برون می آید
انفعال آن قدر از روی تو دارم که مپرس
محتشم تا شده خرم دلت از پهلوی یار
آن قدر ذوق ز پهلوی تو دارم که مپرس
محتشم تا شده آن شوخ به نظمت مایل
ذوقی از طبع سخنگوی تو دارم که مپرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş