شمارهٔ ۳۲۴
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
باز آشفته ام از خوی تو چندان که مپرس
تابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس
از بتان حال دل گمشده می پرسیدم
خنده ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس
در تب عشق به جان کندن هجران شده ام
ناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس
محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگو
هست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş