شمارهٔ ۳۳۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
هزارگونه متاع است ناز را به دکانش
نگاه گوشه چشم از متاع های گرانش
خطاب خود به من از اهل بزم خواسته پنهان
که نرگسش شده گویا و خامش است زبانش
هزار نکته بیان می کند به جنبش ابرو
هزار نکته دیگر که مشکل است بیانش
حواله دل محروم من نمی شود الا
به سهو تیر نگاهی که می جهد ز کمانش
دلم که صبر و خرد برده اند بی خبر از وی
به آن دو نرگس فتان مگر که فتنه گمانش
به من که ساده دلی کاملم ملاطفت وی
تغافلیست که خود نام کرده لطف نهانش
کسی چه نام کند غبن این معامله کاو را
نگاه بر دگرانست و محتشم نگرانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş