شمارهٔ ۳۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
سروی از یزد گذر کرد به کاشانه ما
که ازو چون ارم آراسته شد خانه ما
با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست
گشت افسرده دل از سردی افسانه ما
فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ
اعتباری نگرفت از دل دیوانه ما
به شراب لبش آلوده نگردید که دید
پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانه ما
مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور
پیش او بود عبث ریختن دانه ما
گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود
لایق پادشهی بزم گدایانه ما
محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر
شدی آن گنج روان ساکن ویرانه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş