شمارهٔ ۳۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم
دل از تو می کنم ای بت خدا مدد کندم
مرا تو کشته ای و بر سرم ستاده کسی
که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم
عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری
که آن مسیح نفس روح در جسد کندم
مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک
رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم
قبول خاطر او گشته ام به ترک درت
چنان نکرده قبولم که باز رد کندم
فلک که سکه عشقش به نام من زده است
عجب که باز به عشق تو نامزد کندم
چو محتشم خط آزادی از تو می گیرم
که او ز خیل غلامان به این سند کندم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş