شمارهٔ ۳۸۳
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ای جمالت قبله جان ابرویت محراب دل
آمدی و فرض شد صد سجده بر ارباب دل
بعد چندین انتظار از رشته باریک جان
تاب هجران میبری بیرون ولی کو تاب دل
گر شوی مهمان جان از عقل و دین و صبر و هوش
در رهت ریزم به رسم پیشکش اسباب دل
تا ز مژگان لعل پاشم در رهت پرورده ام
از جگر پرگاله بسیار در خوناب دل
از دو بیمارت یکی تا جان برد در بند غم
یا به خواب من درآ یکبار یا در خواب دل
نقش دل پیشت کشیدم جان طلب کردی ز من
ای فدایت جان چه می فرمایی اندر باب دل
سر بلندم میکنی گویا که می بینم ز دور
ارتفاع کوکب دولت در اسطرلاب دل
محتشم می جست عمری در جهان راه صواب
سالک راه تو گشت آخر به استصواب دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş