شمارهٔ ۴۱
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب
آن چنان فرخ شبی دیگر نمی بینم به خواب
بسته آتش پاره من تیغ و من حیران که چون
بسته باشد در میان آتش سوزنده آب
خانه ها در بادخواهد شد چه از دریای چشم
خیمه ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب
تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو
آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب
بحر اشک من که در طوفان دم از خون می زند
گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب
رویت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا
ماه سیمایی چو سیماب افکند در اضطراب
محتشم مرغ دلم تا صید آن خون خواره شد
صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş