شمارهٔ ۴۱۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
اگر می بینمت با غیر غیرت می کشد زارم
وگر چشم از تو می بندم به مردن می رسد کارم
تو خود آن نیستی کز بهر همچون من سیه بختی
نمایی ترک اغیار وز یک رنگی شوی یارم
مرا هم نیست آن بی غیرتی شاید تو هم دانی
که چون بینم تو را با دیگران نادیده انگارم
نه آسان دیدن رویت نه ممکن دوری از کویت
ندانم چون کنم در وادی حیرت گرفتارم
به هر حال آن چنان بهتر که از درد فراق تو
به مردن گر شوم نزدیک خود را دورتر دارم
تویی آب حیات و من خراب افتاده بیماری
که با لب تشنگی هست احتراز از آب ناچارم
مکن بهر علاجم شربت وصل خود آماده
که من بر بستر هجران ز سعی خویش بیمارم
به قهر خاص اگر خونریزیم خوش تر که هر ساعت
به لطف عام سازی سرخ رو در سلک اغیارم
از آن مه محتشم غیرت مرا محروم کرد آخر
چو سازم آه از طبع غیور خود گرفتارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş