شمارهٔ ۴۱۶
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
سودای زلف آن پری ما را به صحرا می کشد
ناچار درد عاشقی آخر به سودا می کشد
شد مردم چشمم به خون از شوق رویت غوطه ور
غواص از شوق گهر خود را به دریا می کشد
کی باشد از صوفی عجب در حالت و جد و طرب
گر پا به عقبی می زند دامن ز دنیا می کشد
هرکس به نیل عاشقی زد جامه پرهیز را
تسبیح مسلم می برد زنار ترسا می کشد
در کعبه کوی تو من هرروزه قربان می شوم
حاجی اگر قربان به حج در روز اضحی می کشد
مانی اگر بار دگر صورتگری عنوان کند
چون نقش روی دلکشت کی نقش زیبا می کشد
چشمش چو ناوک می زند آن لعل مرهم می نهد
زلفش ز عاشق پروری بار دل ما می کشد
آن چشم مست راهزن ترک دل عاشق کند
کی ترک یغما دست را از خون یغما می کشد
سازد اگر با پاسبان یا حیله ورزد با سگان
ناچار مجنون خویش را در کوی لیلا می کشد
هر رهروی در میکده آشفته وار آموخت ره
رخت از حرم بیرون برد پا از کلیسا می کشد
میخانه شیر خدا خورشید اوج انما
کآنجا به خاکش مهر و مه خود را چو حربا می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş