شمارهٔ ۴۳۳
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دور از تو بر روی بتان چون چشم پرخون افکنم
چشمی که بردارم ز تو بر دیگران چون افکنم
گر دم زنم بر کوه و دشت از آب چشم و خون دل
گریان کنم فرهاد را آتش به مجنون افکنم
از سوز دل در آتشم ای سینه پیدا کن رهی
کین آتش سوزنده را از خامه بیرون افکنم
از احسن بر محتشم گوش فلک گردد گران
جایی که من طرح سخن از طبع موزون افکنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş