شمارهٔ ۴۳۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنم
خویش را مشهور سازم یار را رسوا کنم
تا توانم سوخت پنهان کافرم گر آشکار
خویش را پروانه آن شمع بی پروا کنم
گر دهندم جا به کوی او نه جای خوش دلیست
خوش دل آن گه می شوم کاندر دل او جا کنم
اهل دل را گفته تا محروم نگذارم ز جور
آن قدر بگذار تا منهم دلی پیدا کنم
خاک پای آن پری کز خون مردم بهتر است
چون من از نامردمی در چشم خون مالا کنم
حشمت من محتشم این بس که در اقلیم فقر
بی طمع گردم گدایی از در دلها کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş