شمارهٔ ۴۳۸
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دل خود را هنوز اندر تمنای تو می بینم
که میمیرم چو ماهی را به سیمای تو می بینم
نسیم آشنایی لرزه می اندازدم بر تن
چو سروی را به لطف قد رعنای تو می بینم
به شکلت دیده ام شوخی و خواهد کشتنم گویا
که در وی نشاء عاشق کشیهای تو می بینم
ثبات عشق دیرین بین که دارم چشم برغیری
ولی دل را پر از آشوب و غوغای تو می بینم
به خونم کرد چابک دست دیگر دست خود رنگین
سر خود را ولی افتاده در پای تو می بینم
گل اندامی دگر افکنده در دامم ولی خود را
اسیر اندر خم زلف سمن سای تو می بینم
برآتش میزنی هردم ز جایی محتشم خود را
که دیداست آن چه من از طبع خود رای تو می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş