شمارهٔ ۴۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای من
بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من
اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تو
دگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من
به یاران این وصیت می کنم کز تیغ جور تو
چو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من
به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق تو
چو گویی حیف از آن مسکین همین بس خونبهای من
به جای کور اگر در دوزخ افتم نبودم باکی
که میدانم به خصم من نخواهی داد جای من
ز من پیوند مگسل ای نهال بوستان دل
ز تن تا نگسلد پیوند جان مبتلای من
چه آیی بر سر خاکم بگو کز خاک سربر کن
وفای من ببین ای کشته تیغ جفای من
پس آنگه گر دعایی گوییم این گو که در محشر
چو سر از خاک برداری نبینی جز لقای من
ازین خوش تر چه باشد کز تو چون پرسند کی بی غم
کجا شد محتشم گویی که مرد اندر وفای من
نمی دانم چسان در ره فتادم
که رفت از تاب رفتن هم زیادم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş