شمارهٔ ۵۰۰
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
حسن می نازد به رخسارت چه رخسارست این
فتنه می بارد ز رفتارت چه رفتارست این
بلبلان را جای گلزارست و عصمت کرده است
قدسیان را مرغ گلزارت چه گلزارست این
نقد جان آرند و دشنام از لب لعلت خرند
بس فریبنده است بازارت چه بازارست این
آن که می گردد به جرم دیدنت بسمل همان
می نماید میل دیدارت چه دیدارست این
با وجود این همه مردم کشیها هیچ کس
نیست ناراضی ز اطوارت چه اطوارست این
از دلم گفتم خبرداری شدی خندان که نه
محض اقار است انکارت چه انکارست این
محتشم با آن که مشتاقند خوبان شعر را
یار بیزار است ز اشعارت چه اشعارست این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş