شمارهٔ ۵۰۰
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
شراب اشک تلخم چاشنی از نقل تر گیرد
گر آن شیرین پسر بادام چشمم در شکر گیرد
کف بی مایه نتواند ره سیل خطر گیرد
همان بهتر که ناصح آستین زین چشم تر گیرد
اگر رفته ست اشک پی سپر تا دامن محشر
محال است از دل گم گشته عاشق خبر گیرد
سمندر از صفیرش می کند آتشگه آرایی
همای عشق مرغی را که زیر بال و پر گیرد
درین مکتب کشد خط برکتاب جزء و کل طفلی
که پیش از دفتر تعلیم لوح عشق برگیرد
سهیل اشک من پرورده آن سیب زنخدان را
خورد خونها چمن پیرا نهالی تا ثمرگیرد
دماغم چون قفس پروردگان تا چند از خامی
سراغ بوی آن گل از نسیم بی خبر گیرد
فریب صوت بلبل خورده ای ای گل اگر خواهی
بگو تا بال و پر نزدیک شمع شعله ور گیرد
غرور حسن کی بی جا زند راه نظر بازی
هوس دنباله ی این کاروان بی جگرگیرد
صداع از بوی گل خیزد سر آسوده مغزان را
خلاص از دردسر گردد کسی که ترک سر گیرد
لب خشک صدف سازد حزین با مهر خاموشی
رگ ابر قلم چون صفحه در آب گهر گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş