شمارهٔ ۵۰۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
چون برفروزد آینه زان آفتاب رو
رو سوی هر که آورد آتش زند در او
سیلاب تیغ بار چنان تیز رو فتاد
کز سرگذشت آب و مرا تر نشد گلو
زلف تو جادوییست برآتش گرفته جا
چشم تو آهوییست به مردم گرفته خو
مشرب رواج یافته چندان که محتسب
می می کشد به بزم حریفان سبو سبو
در دیر رکرد غسل به می آن که زا ورع
بر اسمان نگاه نمی کرد بی وضو
ای دوستان فغان که من ساده لوح را
کشتند بی گناه بتان بهانه جو
از دولت گدایی آن ماه محتشم
بهر تو آمد این لقب از آسمان فرو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş